فروش کارتن خالی اسباب کشی تعمیرات موبایل ترجمه تخصصی کتاب آرارات الکترونیک سیستم های حفاظتی امنیتی کنترل تردد فروش جوجه شترمرغ مصالح ساختمانی و پوکه صنعتی لیکا ثبت شرکت در کرج قالب وردپرس لیپوماتیک خرید بک لینک
بستن تبلیغات [X]
سیولیشه
سیولیشه


سکوتی پر از وهم در این حوالی ست

ز عابر مگر پشت این کوچه خالی ست؟

کسی نیست در باغ دلتنگی من
که این حیطه در حومه ی خشکسالی ست

خزان از من آن را که می خواست برده ست
و این بار هم نوبت رنگ قالی ست

چه با جلگه رفته ست از تیغ طوفان
که این روز ها صحبت از زخم شالی ست

از این پیشتر سفره ی نان ما بود
زمینی که امروز در دست والی ست

به پستوی این خانه ی کهنه بنیاد
دلم چون شکسته سبوی سفالی ست

از این شهر و تشدید نامردمی ها
سر حرف من بیشتر با اهالی ست

نخوردم فریب دگرگونی چرخ
که این کولی بی رمق لا ابالی ست

پس از این همه خفته در پهنه ی خاک

اجل باز در فرصت گوشمالی ست




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 124 ،




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 106 ،


خورشید بی رمق، وسط کوچه مرد مست
می پرسد از خودش که کجا ایستاده است
گویا در این تداوم دیوار دیده است
هذیان بی توقف تاریخی از شکست
اینجا همان قلمرو ممنوع عاشقی ست
اینجا نگاه نیمه گم گشته نقش بست
اینجا نشست ناقه مجنون به دیولاخ
اینجا هزار تیشه فرهاد کش شکست
تکرار سیب و لغزش حواست بعد از این
وهم هزار غائله بر پاست بعد از این
میخانه را در این گذر پرت دیده است
مستی که ایستاده در اینجاست بعد از این
در خاطرش مرور کند قصه سقوط
مطرود سوی میوه عصیان، نبرده دست
گوید که بی خیال بگیر و ببندها
غیر از طناب دار مگر آخرش چه هست
زندان کلاس کار تو بالا برد رفیق
بهتر کند ابهت تو جای زخم تیغ!
آن دختری که روز و شبت را به باد داد
از تو نگاه نفرت خود، هم کند دریغ
مرد ایستاده است مگر تا نشان دهد
بر این همه تداوم دیوار ضرب شست
خوردست زنگ مدرسه و بچه های تخس
او را نشان دهند که انگار هست مست!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 100 ،


به جان مرده خود روح نو دمیدن بود

کنارت انچه که نامش نفس کشیدن بود

قدح گرفتنم از دستت ای نگاه تو مست

مثال دسته گل از دست گل خریدن بود

چگونه گاه وداعت خموش می ماندم

که لحظه لحظه اش از زندگی بریدن بود

تو آمدی گه رفتن به دیدنم اما

چه دیدنی که پی اش سالها ندیدن بود

مرا چو یوسف زندان نشین به گلشن حسن

یگانه جرم همین جرم گل نچیدن بود

شب از کنار درت بی صدا گذر کردم

که خاطرات مرا جای آرمیدن بود

ز تنگ کلبه تو کامران گریختنش

همان حکایت مرغ از قفس پریدن بود




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 109 ،

با همه عالم طرفم/نیما یوشیج

سالها تیر بلا داشت به قصد هدفم

دولت از گوشه ی پنهان چه خوش امد به کفم

مرغ شادی نگرن بود و به سامان آمد

غرقه در شوقم و بیخود به بساط شعفم

مژده آورده ام از روشنی صبح سفید

دستی اکنون به لب ساغر و دستی به دفم

سیل اشکی که به شبهای غمش باریدم

جای شکر است که بنشست چو در در صدفم

چون زمین ساکنم ار حرف تو ناید به زبان

ور سخن از تو رود با همه عالم طرفم

دوست نیما! چو رفیق است و موافق دولت

چه غم از خصم بد اندیش بسازد هدفم

4 مرداد 1317


زینت المجالس/محمد رضا شفیعی کدکنی

چون دلقکانِ شهر پیِ لوت و لقمه ای
،روزی هزار بار در آن جامه ها شدن
،همراه دزد و جانی و جن گیر و فال بین
،رسوای خاص و عام به هنگامه ها شدن
چون نقش های اَلفیه و شلفیه در قرون
،اسطورهء وقاحت، در چامه ها شدن
در عرصهء قیامت و هنگامهء حساب
،در زمرهء گروهِ سیه نامه ها شدن
آسان تر است، این همه، ای دوست! نزدِ من
.تا زینت المجالسِ خود کامه ها شدن

1356

ارمغان/نادر نادر پور




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 111 ،


اگرچه سخت شکسته‌ست بالِ فریادت

شکوهِ بانگِ رهایی نرفته از یادت

غمی که پایِ تو را بسته با طنابِ سکوت
نشسته بر سرِ آوازهای آزادت

چنین‌که کلبه‌ی مخروبه‌ی کلاغانی
چگونه زار نگریم به‌یادِ آبادت؟

دریغ آتشِ عشقی که در مصافِ جنون
فروختی به فریبیّ و داد بر بادت

هنوز خاکِ تو بویِ امید می‌شنود
که لب به نغمه گشاده‌ست جانِ آزادت.


تهران، آتلیه‌افراز
15 تیرماه 1391 جلالی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 112 ،

درود بر جناب طارمی عزیز

بی گمان سخن گفتن در باره شعر دشوار است . به این می ماند که از رودی سخن بگویی . رودی که با هزار پیچ و تاب و هزار چرخاب در جریان است . تنها در این میانه می توان لذت برد و از بیرون به او نگریست و در باره ساختار / زبان / چفت و بست ها و پر خونی و کم خونی اش سخن گفت .

این شعر از جهاتی برای من جالب است . نخست به خاطر وزنش . وزنی که با تمامی سادگی اش به دلیل ساختار چرخشی و ارکان مساوی اش دستکم برای همسو کردنش با ساختمان جمله / وزن دشواری ست . اما این دشواری دشواری خوبی ست چرا که با تمامی این دشواری فرصت های مهمی نیز در این وزن پنهان است . این وزن جاده ای ست بی انتها و دشتی ست که بی تردید زبان در این وزن به کم خونی دچار نمی شود اما دریغا که با تمامی توانمندی های این وزن و چند وزن مهم دیگر در شعر معاصر نسبت به برخی از وزن ها کمتر مورد توجه شاعران قرار گرفته است . افزون بر این آهنگ / ریتم و نفس هایی دارد که با بخشی از جان غمزده هماهنگ تر است و این هماهنگی می تواند در نشان دادن بخشی از لایه های پنهان جان و زبان کارساز باشد . شاید دلایل زیادی در این بی توجهی پنهان باشد که از مهم ترینشان می توان عادت کردن ذهن زبان به چرخش های ارکان این وزن در غزل های گذشته بوده است . به گونه ای که سراینده را ناچار در دامچاله های خویش خواهد کشاند . دوم تن ندادن ساختمان جمله به این وزن است . اما به گمان بنده هر دوی این دردسرها نمی توانند چیزی از ارزشمندی این وزن و اهمیت آن در ساختار جمله زبان دری بکاهند . سراینده اگر ذهن و زبانش را از عادت چرخش های گذشته ی این وزن رها کند بی تردید به بی کرانگی این وزن پی خواهد برد . با ورق زدن ذهنم / نمونه هایی از این وزن را در شعر اخوان یافتم . نمونه هایی که نسبت به وزن های دیگری که او بکار گرفته است بسیار اندک هستند . از مهم ترین شعرهایی که در این وزن سروده شده اند شاید بتوان از : آواز چگور / به مهتابی که به گورستان می تابید / یاد و برای دخترکم لاله .... نام برد .

فضا سازی در شعر بخصوص در شعر نو اهمیت زیادی دارد . فضا سازی در همه ی گونه های شعر مهم است اما در شعر نو این اهمیت صد چندان است و بدون فضاسازی های باور پذیر و منسجم شعر دچار کاستی خواهد شد . با بررسی شعرهای ماندگار و خوب معاصر بیشتر به اهمیت فضا سازی در شعر پی خواهیم برد . در این شعر نیز شاعر آگاهانه در پی ساختن فضایی برای زبان است تا خواننده را به سمت و سویی که می خواهد بکشاند .آغاز شعر برای او مهم است تا بدینگونه هم دروازه ای برای شعرش بگشاید و هم فضایی برایش بیافریند . فضای نو و با طراوتی که گیرا و زنده باشد . از این دیدگاه به گمانم شاعر سربلند است . او شعرش را با نخستین صفت جاده یعنی پیچ و خم دار بودنش آغاز می کند . پیخ و خم دار بودنی که در برخورد با اندیشه های فیلسوفی هیچ انگار جالب تر / مهم تر و ارزشمند تر هم می شوند . فیلسوفی که جهان را و زندگی را و باور را و منطق را به هیچ می انگارد و یله و رها زندگی می کند . جاده ای که زندگی گونه گون و متناقضی دارد . هم خاطرات سرباز در او ورق می خورد و هم خاطرات گنجشک . هم تفنگ دارد و هم گنجشک . سربازی که هم خوب است و هم می تواند بد باشد . اما همنشنی اش در کنار گنجشک زیباست و شاعرانه . این گونه گونی در جای جای شعر به چشم می خورد . سادگی های غبار آلود و ترسان / مرز ابراندود و اندیشیدن آزاد / روشنای بی خجاب بوسه ها / پیچ پیچان در رگ هیچ /آفاق باید ها نباید ها / و رنگ و صدا ....شاعر گویا از تمامی این ناهموگون گویی قصدی دارد تا جهان ناهمگون درون و بیرون خویش را نشان دهد .


با پیچ و خم‌ها و گره‌هایش که انگار
اندیشه‌ی یک فیلسوف هیچ‌انگار است
با خاطراتش که پر از سرباز و گنجشک است
و سادگی‌های غبار‌آلود و ترسانش
همراه ما تا قلب رؤیاهای ما رفته است

این بند هم خون دارد و هم انرژی . زبان در این بند زندگی ی تازه ای یافته است . بازی زبانی شاعر با انگار هم خواندنی ست . یعنی دو فضای انگار به معنای گویی و ترکیب هیچ انگاری خوب کنار هم نشسته اند و به گونه ای ست که با فضای جاده و سخنانی که پسیت تر مطرح خواهد کرد سازگاری زیبایی دارد . نکته ریزی که در این بند است شاید موضوع شمارش و بکارگیری عدد یک برای فکر باشد که شاید بهتر بود به گونه ی دیگری بهره گیری می شد . هر چند هیچ ایرادی نیست و بی تردید شاعر می دانسته است که چه می کند و از بکارگیری اش بدینگونه چه خواستی داشته است . شاید نیز فاصله زمانی درازی که از هنگام سرودن تا هنگام بازنویسی و اتمام شعر اتفاق افتاده است شعر را چند پاره کرده است .
***

آغاز و پایان شعر به گمانم اوج این شعر است اما آنچه برایم فهمیدنی نبود میانه کم خون شعر بود . شعر در میانه نسبت به بندآغازین و تمامی بندهای پایانی کم خون می تر می شود . شاید دلبستگی بیش از اندازه شاعر در توضیحاتش که می خواسته است سخنان بیشتری را در شعر بگوید باعث این شده است . زبان این شعر در بسیاری جاها زنده و با طراوت است اما در جاهایی نیز کم فروغ و کم خون می شوند و گویی شاعر با کم خوصلگی می خواسته است از کنار مصرع ها بگذرد و همین بی حوصلگی گاهی زبان نو و امروزین شاعر را کهنه و غبارزده کرده است . نمونه بندهای میانی شعر است .

آزادی ممنوع و وحشت‌کرده‌ی ما را
از کوچه‌های شهر افسرده
تا مرز ابراندود اندیشیدن آزاد
تا روشنای بی‌حجاب بوسه‌ها رفته‌است.

"آهسته ران آن‌سوی این پیچ
این پیچ پیچان در رگ هیچ
مردانِ بی‌تردید
دنبال یک آهِ گناه‌آلودِ آنجایی
صندوق دل را نیز می‌گردند

این بنده هر جز در مصرع نخست نسبت به بندهای دیگر شعر کم جان تر هستند . گاهی نیز تنها با آوردن برخی فعل ها شعر کهنه تر شده است.. کهنگی در شعر پیش از آنی که مخصول واژگان زبان باشند زاده با همنشینی زبانی هستند . برای نمونه این مصرع / آهسته ران آهسته ران اینجا ......

از این چند نکته که بگذریم شعر شعری ست دوست داشتنی و خواندنی . شعری ست اندیشه زا . شعر اندیشه زا شعری ست که گاه باورها و سخنان شعربر شعر سنگینی می کند و همین خواست آگاهانه شعر را به سمت و سوی دیگری می برد . گاه جان شعر با زبان و جهان شعر یکی می شود و گاه گسست هایی ایجاد می شود . گاه شعر موفق می شود که اندیشه را پس پشت تصویر و زبان پنهان کند و گاه در دام اندیشه می افتد . این شعر به گمانم جز در میانه از دام در افتادن در دامچاله های شعرهای شعارگرا جسته است و شاعر آگاهانه خود را از بند آن رهانیده است . از یاد نبریم که هیچ شعری بی فهم و اندیشه نیست چرا که هیچ تصویری بدون معنا دریافته نمی شود اما منظور از معناگرایی در شعر شعری ست که شعریت را فدای معناگرایی کند .


فرض می کنیم که از این دو بند در گذریم / هر چند به روال و موسیقی و قافیه شعر خسارت زده خواهد شد اما من با اجازه جناب طارمی چنین میخوانمش . می دانم و خوب نیز می دانم که اینگونه خواندن کاستی های زیادی خواهد داشت اما می خوانم چون شعر را دوست دارم و نیز شاعر را . و نیز خوب می دانم که شاعر این شعر / استاد بزرگ زبان و شعر است و بی تردید بر شاگرد خویش خواهد بخشید .

جاده

با پیچ و خم‌ها و گره‌هایش که انگار
اندیشه‌ ی یک فیلسوف هیچ‌انگار است
با خاطراتی که پر از سرباز و گنجشک است
و سادگی‌های غبار‌آلود و ترسانش
تا قلب رؤیاهای ما رفته است

همراه ما آزادی ممنوع و وحشت‌کرده‌ی ما را
از کوچه‌ها تا روشنای بوسه‌ها رفته‌است.


آهسته تر / آهسته‌ تر / اینجا
آن‌شامه‌تیزان با هوای کشف زیبایی
- کالای ممنوعی که شیطان دوست می‌دارد -
باد هوا را نیز می‌گردند
آن باد‌های خسته‌ی در حسرت زلفی پریشان
ولگرد بوی مبهم یک پرده‌ی رنگی
در پشت آن، آیینه‌ای خوشبخت
در آینه یک شانه‌ی رقصان
در خرمن زلف زنی خندان
اینجا، مواطب باش، میدانی که در اینجا
رنگ و صدا را نیز می‌گردند

آن جاده،
آن جاده
با پیچ و خم‌ها و گره‌هایش
ما را از این ممنوع‌های تند دندان‌گرد
تا آن‌سوی آفاق باید‌ها، نباید‌ها
تا پهنه‌های سبز گل‌کردن
در بی‌چرا‌‌یی‌های آن جنگل
آن جنگل بی"‌ایست"، بی"‌او کیست؟"
تا آن سوی مرز "کجا؟" برده‌است

آن جاده ی با پیچ و خم‌هایش....




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 160 ،


آن زن خطیــــر بــود که می فرمود : در خاطرم خطـور ندارد مرگ

جایی که با غــزل نفسم جاری است ، پروانه ی عبـور ندارد مرگ

تا زنده ام به کســوت درویشی ، دور از من است ننگ بداندیشی

سرمستم از ترانه ی بی خویشی ، راهی مگر به گور ندارد مرگ

تــا داده ام جـــزای بـــدی نیکی ، بــی وحشت از تلافی تاریکی

حتی بــه مــن گرایش و نــزدیـــــکی ، از قرنهای دور ندارد مرگ

بــا هـــر غزل به سبک اهــورایی ، با رنگ و بوی تازه ی نیمایی

اهریمن است و حســـرت بینایی ، جـــــز دیدگان کور ندارد مرگ

در بیت بیت هـــر غـــزل نابم ، از بس چــــــراغ عاطفه می تابم

شـــور «حیـــات طیّبـــه» می یابم ، آنجا که درک نور ندارد مرگ

هردم «خطی ز سرعت و از آتش» ، بارنگ اشتیاق رقم می زد

بــر هـــر ورق ز دفتـــر عمـــر من ، کاینجا دل حضور ندارد مرگ

هشتاد و هفت سال شکیبایی ، در خانه ای به وسعت شیدایی

آموخت بـــر ســـریـــر توانایی ، آخـــر مـــرا کـه زور ندارد مرگ

مـــرد آفـــــرین زنان دیارم را ، از من وصیت این که به صد معنا

وقتی عفـــاف باشــد و استغنــا ، در خانه ای ظهور ندارد مرگ.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 122 ،

عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این آینه سرگردانند

برخی از مخاطبان شعر ، برای آن که هوشیاری خود را به شاعران نشان دهند، مفاهیم شعر را تجزیه و تحلیل منطقی می کنند و به این نتیجه

می رسند که شاعران انسجام ذهنی ندارند واز چیزهایی حرف می زنند که با عقل جور در نمی آید.

مثلا یکی از این تحلیل گران هوشمند! که شاعر مشهوری است در بارۀ بیتی از سعدی نوشته بود که این بیت اگر وزن وقافیه نداشت ، معنای تقلبی آن آشکار می شد؛ بیت سعدی این است:

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز

فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم

در منطق معمول این پاسخ سعدی به درخواست معشوق باور پذیر نیست، اما در منطق شعر که مبتنی بر خیال و عاطفه و احساس است ، لطافتی در این پاسخ است که موجب انفعال عاطفی و حسی مخاطب می شود.

وقتی شعر می خوانیم، مانند تماشاگر تئاتر خود را برای پذیرش منطق خاص بازی و بازیگری آماده کرده ایم. ما می دانیم که صحنۀ نمایش ثابت است اما با ساده ترین وسایلی که روی صحنه است و جابه جا می شود ، می بینیم که همان صحنۀ ثابت ، گاهی اتاق است ، گاهی خیابان است و گاهی حتی دریا و صحرا ست.

ما می دانیم که بازیگران نمایش فقط نقش بازی می کنند اما با شادی و اندوه و شوق و حسرت آن ها همراه می شویم ، می خندیم وگریه می کنیم و نگران می شویم.

حال اگر در این حالت تأ ثیر حسی و عاطفی، یکی از تماشاگران زرنگ بخواهد هوشیاری خود را به رخ دیگران بکشد و بگوید که این ها فقط بازی است و دکور است و گریم است و نوراست و صدا! چه حالی به ما دست می دهد؟

انگار دیگران از این چیزها خبر ندارند و فقط آن یک نفر حواسش جمع بوده و به موقع هشدار داده تا تماشاگران فریب این بازی ها را نخورند!

بیتی دیگر از سعدی را می خوانیم تا نمونه ای دیگر از منطق شاعرانه را بیان کنیم:

نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی

بعد از هزار سال که خاکش سبو بود

با همان منطق استدلالی می توانیم بگوییم که بعد از هزار سال ، معشوق شاعر کجاست و چند ساله است که لب بر لب آن سبو بگذارد؟

مولانا در بیتی زیبا تصویری تأثیر گذار از انتظار و وفاداری ترسیم می کند که البته در منطق استدلالیون نمی گنجد اما برای اهل ذوق و هنر سرشار از زیبایی است:

قدحی دارم درکف به خدا تا تو نیایی

هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

در روزگار نه چندان دور جمعی از این هوشمندان منطقی ، دربارۀ شعر بزرگان و تصویرها و تعابیر اشعار غوغایی به پا کرده بودند که مثلا، معشوقی که صورتش قرص ماه باشد و هم قد سرو باشد و ابرویش کمان و مژگانش تیر و سایر ویژگی هایش از این قبیل باشد ، هیولایی ترسناک خواهد شد.

اما آیا اگر در شعر منطق معمول و استدلالی ، کارآیی ندارد این به آن معناست که شاعر می تواند بدون هیچ نظام منطقی، اشیاء و پدیده ها و کلمات را کنار هم بچیند و توقع داشته باشد که اثرش را بخوانند و از آن لذت ببرند؟

دربارۀ این نکته و موضوع منطق خاص شعر و تفاوت ها و اشتراکات آن با منطق نثر در نوشتۀ بعدی بحث خواهم کرد.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 129 ،



سه سطری اول:

کلون افتاده و گلمیخ ها زنگاری و یک کوبۀ خاموش
تمام سرنوشت یک در بسته است
در آن سو، خسته جانْ کز کرده ای دیوانه در یک خانۀ ویرانه از پابست.

سه سطری دوم:

به ناز روسری حتی قرق کن شهر را، اما

به فتوای غرض آلوده ی شیخان مریزان آبرویت را

مکن در چارراه ِ بادها آشفته مویت را

شعر کوتاه:

شب تیر می کشد

در استخوان من

چیزی شبیه حادثه

جاری شده است در رگ ِ جانم.

تابوت من

در صف به انتظار غریبی نشسته است

گویی

کابوس های سیاهم

در عمق ِ رود ِ جاری شب

با بازتاب ِ عکس ِ نجیب ِ ستاره ها

تعبیر می شود

من می روم

شب دیر می شود.

مرداد ماه یک هزار و سیصد و نود و سه – تهران




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 157 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2795
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید این هفته : 7
  • بازدید این ماه : 7
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه